★★ملکه بادها★★
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد...
صادقانه دوستت دارم! ولي با اطمينان از فرسنگها فاصله به تو مي گويم عزيزم يادت هميشه در ذهن و قلب من خواهد ماند و تا هميشه دوستت دارم. با توام آري با تو ، تويي که تک ستاره شبهاي تاريکم شده اي. اي طلايي رنگ،اي تو را چشمان من دلتنگ،کاش زودتر آمده بودي نمي دانم اين دير آمدنت را بگذارم به پاي تقدير يا شانس يا هر چيز ديگري که بتوانم خود را گول بزنم.فقط مي دانم روزهايم را با ياد تو شب مي کنم و شبهايم را به اميد ديدنت روز.ولي مي خواهم چيزي را اعتراف کنم که صادقانه دوستت دارم... تورا با ابر و باران کنار خودم می نشانم اگر رفتی بر اوج آسمانها مرابا دل ببر تا کهکشان ها تو دراوج خیالم جای داری کنارعرش قایق ها نشستی چرا تنها نشستی من کجایم نمی دانم کجایم چون جدایم نمی خواهم که درد بی تو ماندن زندآتش به جانم تا قیامت نمی خوام که با تو ماندن را کنارعرش قایق جای گذارم نمی دانم که ماندن یا نرفتن نمی دانم که رفتن یا نماندن...
کنار من نمیمونه داره دل میکنه میره میگه دیگه پشیمونه خدایا عاشقم کرد و حالا از بودنم سیره دل بی رحمه اون حالا یه جای دیگه ای گیره خودش با من نمیمونه میگه قسمت ما اینه میزاره گردن تقدیر گناهش رو نمیبینه چه سال نحسی امسال چه روزای بدی دارم اهای تقویم پر پاییز ازت بیزار بیزارم تو تعبیر کدوم خوابی کدوم کابوس بی پایین چقدر دل میبری ساده چقدر دل میکنی اسون کدوم مهمون ناخونده منو از قلب تو رونده نگاتو کی ازم دوزدید دل من رو کی سوزونده خودش با من نمیمونه میگه قسمت ما اینه میزاره گردن تقدیر گناهش رو نمیبینه چه سال نحسی امسال چه روزای بدی دارم اهای تقویم پرپاییز ازت بیزار بیزاماینم یه سایت جدید دیگه ام هست که برای او ساخته شده است حتما سر بزنید ونظر خودتون رو بگوییدhttp://nabodanam.blogfa.com و فقط ما رو داره اونوقت یادشون باهاش باشه و از همه مهمتر بهترین که دوسشون داره…واسه کسی که به خاطر واسه کسی که می خوادفقط به یادش یادش باشن…واسه کسی که فقط اونارو دار... شبی غروب می کنم
کنار چشمهای تو وبی گناه می روم به دار چشمهای تو من از تمام عاشقی به این بسنده می کنم که یک دقیقه سر کنم کنار چشمهای تو...
کاش کوچیک بودیم. ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دل تنگیم. حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه.. اگر باران بودم آنقدر مي باريدمتا غبار غم را از دلت پاک کنم ساده بگــــــــــم،ساده بگـــــــــــــــم
قصـــــــــــه من، قصـــــــــــــــــــه تو ساده بگـــــــــــــــم كه عاشقــــــــــم يــــــه عاشقـــــــــي كه مثل تــــــــــو ساده بگـــــــــــــم كه يك نــــــــگات ساده بگـــــــــــــــم رنگ نـــــــــگات سادگـــــــــــــــي رو مــــن دوس دارم ساده كــــــــــــه عاشقـــــــم بشــــــي ساده تريــــــــــــــــن سادگـــــــــي رو ساده مــــــي گــــــي دوســـــــــت دارم سادگـــــــي بــــــــــه شعـــــراي مــــن شعــــــــري كه واســــــه تـــــو مي گــم شعــــــرمو ســـــاده گفتمـــــــــــــــو ساده تــــــــــــــرم تموم ميـــــــشـــــه اين بيــــــــــــــت آخـــــرم ميـــشـــــه غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم و هدیه خداوند را از هم پنهان
خدايا...
![]()
![]()
![]()
![]()
باشن…واسه کسی که می خواد فقط به ![]()
![]()
شبی غروب می کنم...![]()

وقتی کوچیک بودیم دلامون بزرگ بود.
کاش کوچیک می موندیم تا
حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که 
اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم
اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را
تقديم وجود عزيزت ميکردم
اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را
برايت مينواختم
ولي افسوس که نه بارانم نه اشک
نه گل و نه عشق اما هر چه هستم دوستت دارم
یک لحظه حتی چشم از من برنداری
من با نگاهت زنده ام باور نداری؟!
باور نداری پلکی از من چشم بردار
آن وقت می بینی مرا دیگر نداری
این غم که لبخند تو را با خود ندارم
سخت است آری سخت تر از هر نداری
پروانه ات بودم ولی از من پس از این
چیزی بجز یک مشت خاکستر نداری
با هر قدم پا می گذاری بر دل من
قربان لطفت! پای خود را برنداری
من ز عشق تو وفا مي خواستم در دلت يك ذره جا ميخواستم
چون غريبي ساده و بي ادعا مثل تو يك آشنا مي خواستم
آمدي اما به وقت رفتنت ماندنت را از خدا مي خواستم
من براي اشك هايم بعد تو قد يك درياچه جا مي خواستم





تقدیم به تو که وقتی زبان می گشایی، 
رگ های فروبسته ی هزار پرسش 
بی امانم را پاسخ می گویی
و هجوم بی امان نفس هایت،
دفتر پر برگ ندانسته های اندیشه ام
را صفحه به صفحه بر باد می دهد.
ای آشنا! با من سخن بگو...

ساده بگـــــــــــــم سادگـــــــــــي رو 
قصــــــــــــه ي دل دادگـــــــــــــي رو
بــــــــه عاشـــــــــق بي ادعـــــــــــــا
اميـــــــــــــد داره به اون خــــــــــــدا
منــــــــــــــو به رويا مي بـــــــــــــره
از هر رنـــــــــــــگي ســــــاده تـــــره
حتـــــــــــــــــي توي عاشقيـــــــــــــا
دوســـــــــت دارم قد خــــــــــــــــــدا
آره تــــــــــــو چشمـــــــــــات مي بينم
منـــــم واســــه تـــــــــو میمیرم
يــــــــــه معنــــــــي ساده مـــــــــي ده
عاشقـــــــــــي رو ســـــاده ميــــــــــگه
شعــــــرمو ســـــاده گفتمـــــــــــــــو
دوست دارم پسر ایرونی زندگیم

چه مغرورانه اشك ریختیم .. چه مغرورانه سكوت كردیم ![]()
چه مغرورانه التماس كردیم .. چه مغرورانه از هم گریختیم![]()
خواندن این مطلب فقط چند دقیقه وقت شما را می گیرد، اما می تواند طرز
فکر شما را تغيیر دهد....!
در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد
از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید
طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ،
شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می
نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف میکرد.
در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود
مجسم می کرد. او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با
تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت. در یک بعد از ظهر گرم ،
مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید،
با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می
نمود. روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با
پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد. پس از
آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره
منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه
کرد اما... تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود با تعجب به پرستار گفت:جلوی این
پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟ پرستار گفت: او که
نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی
امیدوار کند. بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را
شاد کنید شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود.. اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس
کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه
است. پس قدر این هدیه را بدانید.انسانها سخنان شما را فراموش می کنند. انسانها عمل شما را
فراموش می کنند.اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود
آورده اید. به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است
که این نفس ها را می سازند...
زیر بارون، به یاد تو گریه کردم...
زیر بارون، به اون چه که گذشته خوب فکر کردم...
زیر بارون، از اینکه چه قدر به مرگ نزدیک شدم، بغز کردم...
زیر بارون، صدای قلبم رُ گوش کردم..
زیر بارون، با صدای بلند اسمت رُ فریاد کردم...
زیر بارون، فهمیدم که تا حالا چه قدر اشتباه، زندگی کردم...
زیر بارون، با شنیدن طنین گیتار پسرک، خدا رُ طلب کردم...
زیر بارون، جای خالی بوسۀ گرمت رُ با تموم وجود، حس کردم...
زیر بارون،اشک های لحظۀ خداحافظی رُ تو ذهنم، تداعی کردم...
زیر بارون، این دنیای بی وفا رُ تا دلت بخواد، نفرین کردم...
زیر بارون، از عشقی که تو قلبم حک کردی، یادی کردم... 
زیر بارون، به پشت سرم نگاه کردم و ۱۶ سال زندگی رُ باور کردم...
زیر بارون، به تموم بهونه هامون تبسم تلخی کردم...
زیر بارون، به حکمت خدااز ته دل شک کردم...
زیر بارون به فرار ثانیه ها ا عتقاد پیدا کردم..
.
زیر بارون به معنی وا قعی زیستن اندیشه کردم...
زیر بارون شعار:« آینده ای روشن» رُ مسخره کردم...
زیر بارون، نمی دونی که، چه قدر خودم رُ سرزنش کردم..
.
زیر بارون، یه عالمه اشک، با قطره های بارون قسمت کردم...
زیر بارون تو فکره سحری که، بلآخره سحرم 
پیشم نمی یاد، فکرم رُ داغون کردم...
زیر بارون به هیچ یک از سؤالام جوابی پیدا نکردم...
زیر بارون N بار آرزوی مرگ کردم... 
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |









